يكی بود،يكی نبود.زير گنبد كبود،غير از خدا هيچ كس نبود.جنگلی بود كه در ميان آن كلبه ای چوبی ای قرار داشت.
درآن كلبه پسری كه فقط دوازده سال داشت به همراه پدر و مادرش زندگي ميكرد.پسرك بسيار بازی گوش بود و به قول گفتنی:((از ديوار راست بالا ميرفت.))شغل پدرش هيزم فروشی بود و درآمد كمی هم داشت.
پسرك يك لحظه در خانه نمی ايستاد و به شهری كه در نزديكی جنگل قرار داشت ميرفت و در آن جا اين طرف وآن طرف ميرفت به اين مغازه و آن مغازه ميرفت و خلاصه همه را آآزار می داد.در شهر وسايلی ميديد كه پدرش را وادار به خريد آن ها ميكرد.اگر هم در خانه بند ميشد هيچ كمكی نميكرد و همينجور غر ميزد.
يك روز صبح بعد از صبحانه پدر دست پسرك را گرفت و به گوشه ای از جنگل برد تا به او نصيحتی كند بلكه سرش به سنگ بخورد و سر به راه شود.او به پسرك اين چنين گفت:((پسر عزيزم من ديگر پير و ناتوان شده ام و توان اين همه كار كردن را ندارم، تو بيا و لطفی در حقّ من بكن.))پسرك گفت:((چه لطفی؟))پدر گفت:((حالا شدی پسر خوب،ديگر اينقدر نرو شهر وبشين در خانه و به مادرت كمك كن.))
پسرك به نصيحت پدر گوش نداد وبه كار خود ادامه داد.يك روز كه از شهر بر گشته بود و نزديك های خانه بود صدای ناله از خونه اشان بلند شده بود؛او سريع دويد و به خانه رفت.در را باز كرد ناگهان ديد پدرش در حال مردن است.وقتی سرش به سنگ خورد كه ديگر دير شده بود.پدر همان شب مرد و مادر و پسرك تنها شدند.
وقتی پدر پسرك مرد پسرك سيزده سال داشت.او كار پدر را ادامه داد و خدا را شكر كارش رونق گرفت و او و مادرش به خوبی و خوشی ساليان سال در كنار هم زندگي كردند.
برچسبها: قصه, داستان, پسرک بازیگوش, مسابقات داستان نویسی